شعر های از __

شعر هایی ____ که گاه گاهی صورتی می شود ...

(1)

 

ذهنم درد می کند

وقتی از پنجره اتاقم

بار ها فکر هایم را به بیرون پرت کرده ام

بار ها کتاب هایم را باز کرده ام

و درآنها دیده ام که چیزی نیست      _نخوابیدن _

اینکه ما قرص می خورم _ تا بخوابیم _

شکنجه می کنیم احساساتمان را

تا باور کنیم دروغ هایمان را

تا باور کنیم شکست هایمان را

موهای مسخره ام را از ته زدم ام

من با این پیراهن قهوه ای بهتر بنظر می آیم

این لباس با کفش های سفیدم

و کفش های سفیدم با آرزوی رفتنت

همه جورند

بیایید خاطرات بد

به یاد گذشته ها

من چشم می گذارم

_شما گم بشوید _

 

(2)

 

تردید من

برای بودن کسی که رفته نیست

برای کسانی است که

                               _بودند و رفتند _

انسایت هم حدی دارد

کافیست ...

من دور تو را با گیس های خودم خط کشیدم

که با دست های خودت

_سیب عشق را چیدی _

این موسیقی رفت و آمدت را قطع کن

تو نباشی هم این تردید ادامه دارد

کسی که می رود

هیچ گاه برای ماندن نیامده بود

 

(3)

 

همان اولش هم

             دیر شد

من آفریده شدم از بد بیاری

و گیس هایی که باید می پوشاندمش از چشم های زمین

ما آفریده شدیم که بد ببریم

آنها که بد آوردند

خوب ها را بردند

 

(4)

من

میان ما گم می شود

مادر مرا بالا بیاور

من سقط نمی شوم

 

(5)

کافر می شوم

موهایم را کوتاه می کنم

زشت بشوم بهتر است

کمتر دوستم داشته باشد خدا

وخدا

چرا باور نمی کند

این امتحان ها کافیست ؟

_______________________________________________________________________________

بنفش نوشت :دیر آمدم که زود بروم ! وقت هایم حالا که تمام شده اند بیشتر نیازشان دارم . حس تهوع با این تحولات جدیدهمرا شده و حالم

را دگرگون کرده است ... خسته که می شوم به یک گوشه خیره می

شوم ازخودم سوالمیپرسم واقعا تو برای یک چنین روز هایی آفریده

شدی؟!

 

 

_______________________________________________________

برای غیبت طولانیم ... برایتان شاعر بودن بدون طعم کنکور را آرزو می کنم !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 17:53 توسط بنفشه .ظا

 

 

ــــ من خودم به اینجا نیامدم  ــــ

 

برخی آدم ها می آیند که زود بروند

بعضی هام هم می آیند  که بروند

فنجان قهوه ام رو به قبله ی رفتن است

فکر هایم آشفته ی ماندن

من در این زمین چیزی کاشته ام 

که رشد می کند

من در این زمین فکر کاشته ام 

و شاعری که غروب ها  می روید

پشت به خورشید

رو به تاریکی

در فکر  آرزو های نرسیده اش و غم

این سیب گاز زده را به دیوار زدم

که ببینند آدم هایی که می آیند

که ببینند آدم های که می روند

من خودم به اینجا نیامدم

 

 

ــــ سلام ــــ

 

سلام

واژه ای برای یک جدایی عاشقانه

داستانی با تفسیر اشک

و کلامی که مرا برد

تو را رساند

و او را کشت

سلام

واژه ای برای شروع سردرد های مکررم

از تو بدم می آید

ای نفرت انگیز ترین سلام

ای احمقانه ترین وازه

تو کسی را به من شناساندی

ـ که برای خداحافظی آمده بود ـ

 

 

(۱)

من

دخترک داستان خنده داری بودم

که چند نفر را به گریه انداخت

تو آخرین نقطه پایان

اما محکم ترین لبخندی بودی که

مرا به گریه انداخت

 

(۲)

هر چند رفته ای

مرا از زبان کوچه ها بالا بیاور

دقیقا توی جوب

مثل وقتی که سایه ات

دست در دست دیوار ها داده بود

 

(۳)

این مشترک

تا همیشه خاموش است

لطفا دکمه ای را فشار ندهید

با اولین جرقه

ـ منفجر می شوم ـ

 

(۴)

عروسک من

این لباس قرمز دیگر به تو نمی آید

بیا مشکی بپوش و عزای بزرگی هایت را بگیر

 

(۵)

ما دختران آمده ایم که خوب بمیریم

اما دیگران آمدند تا سیاه کنند

هر چه ما سفید کرده ایم

 

 

بنفش نوشت  : روز های خوب ثبات کمی نسبت به روز های بد دارد همین است که حالم را بد می کند همین است که زندگیم را تلخ می کند قبول اجباری روز هایی که دوستشان نداری و به خاطر شبه آدم های اطرافت قبولش می کنی ! به آدم هایی جواب می دهی که سوال هایشان شبیه جوک است ! به انتظار روز هایی هستی که  مثل روز های سال های قبل اند! ما در هیچ همه چیز را می خواهیم ! دقیقا مثل حالتی به نام تهوع که جان افکارمان را خورده ! باورم نمی شود که قد سایه ام بلند تر شده و من بزرگ تر ! من هنوز به دنیا نیامدم یا شاید از دنیایی که به آن آمدم انتظاری دیگر داشتم !

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

این غیبت طولانیم برای این نیست که شعری نداشتم برای این بود که وقت ندارم ! معلوم نیست دوباره کی بروز بشم اما از حالا دلم هوای کنکور را دارد !برای روز های کنکوری ام دعا کنید !

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1392ساعت 17:48 توسط بنفشه .ظا

 

بدون هیچ دلیل ،فقط گوش هایت داغ می کند!

 

من

از همه ی دنیا می خواهم ،دست از سرم بردارند

آنوقت سرم بی کلاه می ماند

چقدر عجیب است که ما

هم با کلاه بودنمان

هم بی کلاه بودنمان درد دارد

شبیه آمپولی که هنوز تزریق نشده

درد دارد !

شبیه لکه ای قهوه ای که می تواند

دنیا را نابود کند ،درد دارد !

مثل هذیان هایی که این روز ها

ذهنم را سوهان می کشد

درد دارد

درست است !

من از همان اول می دانستم

عاشق شدن بهانه های مختلفی دارد

اما وقتی عشق

مثل متن ستون سیاسی روزنامه

مهر برگشت می خورد

بدون هیچ دلیل ،فقط گوش هایت داغ می کند !


(مترسک )

 

گرگ از بین این همه گوسفند

فقط چوپانی را خورد

که راست می گفت

من از ترس نبودنت

دروغی شدم در دهانت

که تو تا همیشه مترسک ماندی !


بنفش نوشت : این روز ها اینقدر طولانیند که با قیچی به جانشان افتاده ام که کوتاهشان کنم ! این روز ها شبیه ترکیب اسید و آب است ! این روز ها رنگ خنثی بودن دارد اما اسیدی تر از همیشه راه گلویم را می سوزاند و چرک می کند گلویم و باز هم سرما خوردگی ای که هنوز بروز نکرده حالم را بهم می زند !این روز ها مثل سرما خوردگی ای است که فقط گلو درد دارد و تو را عذاب می دهد است !این روز ها زیادی گرمم می شود !در پی کشف پاییز و هوای خنکم ! من از رنگ زرد و یخی پاییز و غربت احساساتش خوشم می آید نه نشاط بی موقع تابستان در بهبهه ی عرق ریختن از گرما ! البته باز هم دم تابستان و روز های خوشش گرم !

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 14:6 توسط بنفشه .ظا

... بعد از گناهان ...

روی زمین

عمود بر سطحی که دیگر افق نیست،ایستاده ایم

نام های آشنا به زبان می آوریم

در حضور و غیاب هر روز

غایب های امروز کلاس را ...

ما فرض هایمان را چند وقتی هست دور ریخته ایم

از تازگی نسلمان خسته شدیم

از اینکه مرگ تنها نام آشناست

از اینکه تولد تنها فعل محدود به زمان

زندگی هم تنها پل نرسیدن به تو

روی زمین هر چه بیشتر قدم می زنیم

خسته تر می شویم

روی زمین هر چه بیشتر فکر می کنیم

خسته تر می شویم

ما روی خطی با زاویه ای باز راه می رویم

ما غم را به دوش ،شادی را در آغوش

جنازه عشق را تشیع می کنیم

ما ادم ها سال هاست خسته تر از همیشه

نام های آشنا را مرور می کنیم

ما انسان ها سال هاست که دیگر

نه فکر می کنیم نه شادی

ما سال هاست بعد از گناهانمان ، خستگی در می آوریم !

 


همه به این هذیان ها می خندند

 

از پنجره که به خیابان نگاه می کنم

خیابان ر چشم هایم یخ می زند

همینطور صدای اشغال این تلفن

حواسم را به تو پرت می کند

مینشنم  ُ مثل مادر بزرگ ها

بافتنی را ...

نه برعکس

دانه های بافتنی را میشکافم

ُ موش های خانه را سیر می کنم

قلبم را به گربه ها

مغز و عقلم را به سگ ها

هیچ چیز را برای خودم نمی خواهم

در قاب پنجره ،چشم هایم اتوبان میشود

دست هایم در های یک ماشین

ُ خوابم را برای همه ی مردم جهان تعریف می کنم

همه به این هذیان ها می خندند

وتنها تو دست های مرا

به جای در های ماشینت

در دست می فشاری

اینجاکه دیوانه ها بهم طعنه می زنند

باور می کنید که کسی

در های ماشینش را در دست بفشارد ؟


"این چیز های بالا خودم هم می دانم یکی از یکی بد تر است !!"

بنفش نوشت : این دفعه وقتی چشم هایم را می بندم احساس می کنم دیگر خوابم نمی آید ، احساس های عجیب گردنم را گرفته اند و دارند مرا خفه می کنند اگر زبان حرف زدنم در موزه نبود باور کنید وقتی متولد می شدم از هجوم این همه حس فریاد می زدم آخر من آنقدر کوچکم که توانایی حمل این حس ها را ندارم من تا به حال به مجسمه بودن هم فکر کرده ام !!

 | ادامه مطلب می نویسم را برای هرکه گفتم خندی و یا لبخند زد دور از اینکه من در دل با گریه برای چشم های همه تعریف کردم ! خدا به داد این روز هایمان برسد که هنجره اش پاره شد ! ((((( ادامه مطلب ...اگر هم وقت خواندنش نیست سه خط پایانی خلاصه فکر های من است !!|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 10:28 توسط بنفشه .ظا

من و فیگور جدید 

 

کاش مثل برگ ها

می توانستم از خاطراتت بیافتم

من "آه" می کشم

و تو مرا با هزار فیگور جدید نقش می دهی

من دلتنگ می شوم

تو آرام محو می شوی

من از تکرار "من " خسته می شوم

برگ دفترم را می کنم

خطی جدید به این روز ها اضافه می کنم

تنفر وازه خوبیست برای چکیده داستان

عشق مقدمه خوبیست برای پایان غم

و من پایان خوبی نمی دهم به داستان

مثل برگ ها ، از خاطراتت می افتم

مثل برگ ها زیر پای فراموشی جان می دهم

زیر پای خاک ، خاک می خورم

و با خودکاری روی دیوار شهر می نویسم

تنفر زیبا ترین پایان است  ّ تو

بد ترین آغاز

عشق >> بیا <<

اگر آمدی و نبودم ، یادداشت نگذار

من هیچ وقت به خاطراتت بر نمی گردم


چگونه خوابمان برد

 

یادگاری بر می داریم

از نبودن ، بودن می سازیم

وقت رفتن می مانیم

وقت ماندن می رویم

عاقبت نمی دانم

از بزرگانی که شما بودید

چه آموخیم ...!

چگونه قد کشیدیم

چگونه خوابمان برد

و چگونه یکدفعه افسار همه چیز

از دست شما خارج شد

شما ادم ها

فرق زیادی ، با ما ادم ها داریم

 

بنفش نوشت : خوابم که می گیرد به چیزی فکر نمی کنم و فقط می خوابم ! خواب که می بینم جز خواب چیزی نمی بینم ! گریه ام که می گیرد یکه می مانم ،امتحان هایم که نزدیک به آخر هایش می شود استرس می گیرم فکر های کودکانه می کنم و این روز ها  که مثل تمشکی می ماند که ناشتا بخوری ! حالت را بد می کند به تنهایی خودت و نسلت لبخند می زنی ! ازگوش دادن خسته میشوی و دلت می خواهد حرف بزنی ! ولی خسته ای با صدای بلند آهنگ گوش می دهی و مزاحم دیگران می شوی ،/سردرد می گیرم و به موهای خیره می شوم ، مثل برگ های پاییز محو می شوند ،منکه منتظر بهارم... /

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 11:22 توسط بنفشه .ظا

من  ُ این دل پر

که با قوی ترین اسید ها هم باز نمی شود

نه غذا می خواهیم ، نه آب

 تو که رفتی آرامش هم رفت

سکوت خود کشی کرد  ُ

لبخند را زندانی سیاسی کردند

من رو به روی خودم می نشینم

ُ به جای خالیت در عکس ها نگاه می کنم

در کنارم  و دوباره در کنارم

ُ این اسید که تازگی ها روی دلم گیر کرده است

 این دل که هوری میریزد

 و تو نیامده ای

و او کسی آمده است که جای تو را در عکس هایم پر می کند

تو نیستی  ُ من فکر میکنم

تو بابا لنگ دراز قصه ام می شوی

تو نیستی  ُ من نمی خواهم فکر کنم

به این چیز های که اتفاق می افتد

به این لعنتی های ذهنم

و تو که ذهنم را پر کرده ای

به جا کفشی هم که نگاه می کنم

کفش های زیبا برای تو ...

و همه کفش های دیگر برای من

سه تا تو ، یکی من ،سه تا تو ، یکی من

عاشقانه تر از این نیست که در حوالی فکر هایت

بوی منزجر کننده محبت می آید

و تو گاهی به من هم فکر کن

من به دست هایم نمی توانم کفش کنم

تا پای کسی در کفش رویا هایم نرود

تا بوی منزجر کننده محبت پناه گاه هق هق هایم نشود

من و این دل خالی و این اسید های موفق

منتتظر کسی می شویم که جای تو را پر کرده است


بنفش نوشت : این ۲۹ مهر هم رسید و دریغ از شادی کردن من ! بیشتر خسته می شوم از این روز ها همچنان که درس جای شاعری را گرفته است همچنان که کتاب هایم باز است خوابم میگیرد و تا صبح از ترس فردا خوابم نمی برد !! دیروز مادر پدر های نسل من قشنگ تر از فردای ماست !! هرچند که روی خاطرات شان را غبار گرفته است اما بیخودی این ۲۹ مهر ماه ۹۰ آمد ، من که تا همیشه منتظرش نبودم !این چیز های بالا هم مثل هیچوقت منظور خاصی نداشتم فقط دلم خواست که کمی فریاد بزنم ! فقط دلم خواست!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 18:53 توسط بنفشه .ظا

 

" خانه را با خودم تزیین کنم"

 

می خواهم خانه را

 

با خودم تزیین کنم

 

ریه ام را بادبادک می کنم

 

نفسم که سرما خورده را

 

                                   ـــ برف شادی ـــ

 

موهایم را نخ می کنم

 

بادبادک ها را می بندم و به سقف آوزان میکنم

 

دست هایم را کلاه میکنم

 

و تنم آویز می شود

 

صورتم را دلقک می کنم

 

کادو پیچ

 

         به تو میدهم

 

قلبم پر از زخم است

 

به درد تزیین نمی خورد

 

کاش زخم ها به رنگ آبی لاجوردی بودند

 

                                    آنوقت با آسمان خانه را تزیین می کردم


بنفش نوشت : این مدرسه ها هم که شروع شدند ، از چند روز دیگر درس جای شعر را میگیرد و نمره ها جای شاعری ، به تک تک برگ های پاییز قسم می خورم این ۲۹ مهر هم که بیاید یک سال کوچکتر میشوم ! نمیدانم برای این همه دیوانگی هایم گریه کنم یا بخندم .

 

ـــــــــــــــــــــــــــ> در ادامه مطلب شعری دارم که وزن به خود راه داده !!لطفا بخوانید .

" اخه خوب من چیکار کنم وقتی وزن و قافیه تو مخم نمیره همینم از سرم کلی زیاده !!"



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:4 توسط بنفشه .ظا

قورباغه

 

اگر این چند نسلی که خودشان را سوخته می دانند

 

من را به جرم اعتراض اتاقی تنگ ـــ حبس کنند ـــ

 

برای اتاق دو تا بال میکشم

 

ُ پرواز می کنم به سوی ناخوش ترین ها

 

من از همان اولش هم آرام نداشتم

 

نوزاد نبودم

 

ماهی کوچکی بودم که کمی فرق داشت

 

بیرون از آب هم نفس می کشیدم

 

مثل بقیه نوزادان

 

کمی که بزرگ شدم فهمیدم قورباغه ام

 

این را از این نسل های سوخته شنیده ام

 

اگر تمام زبان ها خیابان نبود

 

به بنبست های زیادی می خوردیم بچه قورباغه ها !

 

ما در کلاس درسمان قور قور می کنیم

 

                           و آنها واق واق

 

تا به حال هیچ قورباغه ای

 

از گفتن مرگ بر جنگ امتناع نکرده است

 

برکه ی مارا هم که خط بزنی

 

ماهیان رود بغلی

 

                       آب را تف می کنند

 

آنوقت ارتباط افقی                                  جنگل و برکه

 

                                 و ارتباط عمودی

 

رود خانه و برکه حفظ می شود

 

ما نوزادانی بودیم که قورباغه از آب در آمدیم

 


بنفش نوشت : هر چه فکر می کنم بیشتر خنده ام می گیرد ٬ همیشه وقتی به آخرش می رسم خنده ام میگیرد اصلا همیشه می خندم ٬ اما این روز ها لب هایم هم می خواهند گریه کنند٬ دلیلش این خاطراتیست که خودم هم نمی دانم چیستند ! ولی باز هم می خندم ـ بدون فکر ـ آنوقت است که دفترم پر از شعر می شود ! 

 

 

به وبلاگ دهکده شعر  هم سر بزنید این وب بیشتر با مطلبای من بروز میشه و هیچ ربطی به شعر

نداره !اگر خواستین سر بزنید.


ما حال نداریم سه شنبه نظر بدیم بعد بگن چار شنبه عیده ٬چارشنبه هم بگن پنچ شنبه عیده و آخرش بفهمیم همون دو شنبه عید بوده ! پس از همین الان عید فطرت مبارک !

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 13:6 توسط بنفشه .ظا

(۲)

تورا به عشق قسم می دهم بیا

تو را به این تن که در پاییز خشک می شود

ُ شاید خشک بماند تا موقعی که

باران حضور تو آخرین شعله ها را هم

خاموش کند !!!

 

(۳)

حتی اگر تا یک بشماری برایت تولد می گیرم

با همین شاخه های ۱۵ ساله ۸۰ ساله می شوم

اگر تا دو بشماری که فکر نمی کنم !

برای همیشه ۱۵ ساله می مانم

 

(۳۸)

از ترس سر پایین می اندازند

از ترس قفل قفس را نمی شکنند

همیشه از ترس

فقط زن بوده اند

مادرانی که از ترس مادر شدند

 

(۰)

باورکن

این آینده سپید نمی شود

سه نسل قبل از ما . به ما فکر نکردند

خودشان بزرگ شدند . پدر شدند . مادر شدند

ماروز به روز کوچک می شویم

باور کن

                                            تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

(۱۱مرداد تولد وبلاگم بود . اگر می دانست این روز ها زیبا نیست . باور کنید دعا می کرد شاعر نمی شدم !)

 

بنفش نوشت :باور کنید این روز ها اصلا زیبا نیست هر چه قدر هم بنفش باشم خوب نیستم ! سردرد می گیرم و شعر می نویسم ! سرم به خودم هم گرم نمی شود ! بی اندازه محتاج دعاهای بزرگانه اتان هستم ! شاعری به کنار به رسم مهربانی مرا دعا کنید !

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 12:10 توسط بنفشه .ظا

قیچی افکار سیاه

همیشه قانون ها را شکسته ام

چون کسانی که قانون وضع می کنند

آنقدر قانون بافته اند که

با قیچی  افکار سیاه

آنها را از دامان خود می چینند

به دست های مردم وصله می زنند

و دست و پا گیرشان می شود

خدا مهربان تر می شود

بنده های خدا عصبانی

و چند فرسنگ انتظاری هست که

به جای خدا خدایی می کنند

 

 

 

(1)

من و عروسکم

راه میرویم توی کمد مادر بزرگ

قایم که می شویم

لباس ها مارا پیدا می کنند مثل _پلیس _

و ما با خنده مثل مجرمان

فرار می کنیم

 

(4)

راهم و تو مثل هم

بچه های جنگ و خواهرم

صدا میزند کبوتری مرا

خواهرم و بچه های جنگ بزرگ شدند

راهم و تو ، مثل هم

گریه میکنند آینده شان سیاه شده است

 


بنفش نوشت : این دفعه بنفش نوشت قافیه دارد ٬ موهای شعری بلند را قیچی کردم اینجا می گذارم

سیاهی موهایش رنگ این روز های ماست !

دست می دهم به خود قول هم به عابران

احساس می کنم زنگ می زند خدا

گوشی روی انسریگ خدا هیجان زده است

گوشی ! الو ! خدا ! اینجا پر از غم است

 

 

 

(برای خواندن کامل این شعر باید برید به ادامه مطلب البته دست به قافیه شدنم کار سختیست که بعد از

مدتی کوتاه به دست گرفتمُ البته خوندش دلبخواهه )


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 19:45 توسط بنفشه .ظا


آخرين مطالب
» ...تا باور کنیم دروغ هایمان را ...
» من خودم به اینجا نیامدم ....!
» بدون هیچ دلیل ،فقط گوش هایت داغ می کند!
» ... بعد از گناهان ...
» چگونه خوابمان برد ....؟!!!!
» این دل پر ، که با قوی ترین اسید ها هم باز نمی شود !!
» کاش زخم ها ، به رنگ آّبی لاجوردی بودند !!
» ماهیان رود بغلی ٬ آب را تف می کنند...
» مادرانی که از ترس _مادر شدند _
» راهم و تو ، مثل هم ... بچه های جنگ و خواهرم ...



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت